تبليغاتX
شروع یک پایان
لحظه ای برای دوباره دیدن

وقتی یه بار سنگین رو دوشته

وقتی سرت سنگین شده

میخوای بذاریش یه جایی که دو ، سه ساعت استراحت کنی

و جایی پیدا نمیکنی . . . . . .

خودت میمونی و خودت . . . .

-------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : دهه سوم داره تموم میشه .........


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:56  توسط مهدي   | 


همین که گفت سلام  حس کردم صداش مضطربه

گفت : میتونی تا فردا صبح اینجا باشی؟ ......

کوله ام رو گذاشتم جلوی پام که راخت تر باشم .ساعت حدود 9:30 بود که اتوبوس راه افتاد....

به پرواز نمیرسیدم . بعد از تلفن تا رسیدم ترمینال 45 دقیقه بیشتر نشده بود.ترمینال شلوغ نبود

راحت بلیط گرفتم . . . .

ساعت 5:20 بود رسیدم . سوار تاکسی که شدم یه کم استرس داشتم و نگران بودم

رسیدم در خونشون به موبایلش زنگ زدم....

چشماش پف کرده بود اما به نظر نمیومد زیاد خواب بوده باشه و من با استرس منتظر بودم حرف بزنه

گفت : ببخشید دلم خیییلی واست تنگ شده بود.....

چشمام رو بستم یه نفس عمیق کشیدم  چشمام رو باز کردم تو چشماش نگاه کردم و لبام پر از خنده شد...

گفت : خوش آمدی :)

-----------------------------------------------------------------------------------------


پی نوشت : تصویری از زیباترین و لذت بخش ترین استرس دنیا



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:22  توسط مهدي   | 



دو سه شب پیش بود آبجی زنگ زد.

هنوز الو گفتنم تموم نشده بود گفت : داداشی چرا این همه دپی؟

نمیدونم چطوری تو هوا تشخیص میده حال منو!

آبجی بزرگه رو خیلی دوست دارم مثل آبجی کوچیکه اما هر چی باشه اون بزرگتره و همیشه هوامو خیلی

داشته.این سری که دیدمش جلو موهاش رو های لایت کرده بود.یه ترکیب از قهوه ای روشن و سوخته که به

موهای مشکی خودش خیلی میومد.خیلی جذاب ترش کرده بود

کلا آبجیم هم خوشگله هم خوش تیپ....یه پسر شیطونم داره که 5 ساله شده اسمش سورنا ست

راستش بگم تقریبا اسمش رو خودم انتخاب کردم.....

امیر آقا هم یه مرد فهمیده و با شعوره. شوهر آبجیم رو میگم.یه زندگی عاشقانه آروم که همیشه بهشون

غیطه خوردم

گفتم اون شب آبجی زنگ زد اشتباه گفتم ظهر بود زنگ زد نمیدونم از کجا حس کرده بود من خوب نیستم

گفت شام منتظرتم.دیگه منتظر جواب دادن منم نشد......

شب که رسیدم خونه آبجی دیدم تنهاست.گفت امیر و سورنا رفتن خونه مادر آقا امیر

به خدا میگم این آبجیم و امیر آقا دنیای معرفت و شعورند نگید نه!

میدونم به خاطر این که من راحت باشم و یه وقتی چیزی بخوام بگم که جلوی امیر آقا نشه از خونه زده بودن

بیرون.هر چند امیر آقا خیلی محرمه واسم و هیچوقت جلوش احساس غریبگی نمیکنم.....

آبجی شام واسم خورشت آلو درست کرده بود.شام رو که خوردیم طبق عادت بچگیهام گفتم من ظرفا رو

میشورم.تو این فاصله آبجی به مامان زنگ زد.من عصر به مامان گفته بودم شب خونه آبجیم دیگه حرفی نزدم

ظرفا رو که شستم یه کم ادب به خرج دادم یه مسیج به امیر آقا دادم و گفتم خیلی با معرفتی خییییلی

اونم به شوخی گفت ایشالا جبران کنی

واقعا کاش میشد یه بار جبران کنم یه کم از خوبیهای این مرد رو..........

ساعت حدود ده بود و آبجی چایی رو ریخت و اومد کنارم نشست

داشتم با کانال های تلویزیون ور میرفتم که کنترل رو ازم گرفت تلویزیون رو خاموش کرد و یه آهنگ با صدای

آروم گذاشت بیداد استاد آهنگی که دوستش دارم فراوووون.........

دوستی کی سر آمد دوستداران را چه شد .....

آبجی دستم رو گرفت بعد شروع کرد به حرف زدن این جمله هاش رو یادمه که میگفت یادته بچه بودی

شبها تو بغل من میخوابیدی.....دیگه چیزی یادم نمیاد جز هق هق اشکامو و شونه های آبجیم که سرم رو

روش گذاشته بودم................

یه سناریو دیگه هم هست :

دیروز صبح  آبجی زنگ زد و یکم با هم حرف زدیم.خیلی دلم واسش تنگ شده.از وقتی اومدم بندر کم

میبینمش.حرف های معمولی رد و بدل شد.منم چیزی نگفتم دلم گرفته.....

صبح حدود ساعت 5:30 بود یه لحظه بیدار شدم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره

دیدم آبجیه با ترس و استرس گوشی رو برداشتم گفتم آبجی چی شده؟

گفت در رو باز کن دم درم!!!

در رو باز کردم دیدم با یه کوله پشتی و اون مانتوی خوشگلی که من دوستش دارم دم در وایساده

مات و مبهوت نیگاش کردم.گفت : نمیری کنار میخوام بیام توو !یه روز بیشتر مرخصی ندارما......

بغلش کردم چشمام پر اشک بود.....

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1 : تقدیم به آبجی بزرگه که اصلا وجود خارجی نداشت اما جای خالیش همیشه هست

پی نوشت 2 : نمیدونم اگه یه آبجی بزرگ داشتم الان از چی واسش میگفتم اما میدونم اگه بود دنیام خیلی

                 بهتر ازین بود.میدونم شونه هاش و نگاهش حداقل مرهم این دلتنگیهام بود

پی نوشت 3 : چشمام خیس خیسه . .  . . . .





+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:45  توسط مهدي   | 


پراکنده ، خلاصه ، آشفته مینویسم تا زودتر برسم به دو تا جمله آخرم!

آخر سال نزدیک شده 1391 نزدیکتر شده ...... سی سالگی من هم همین طور......

دیشب ایرج طهماسب رو از تلویزیون می دیدم.کلاه قرمزی ،

پسر خاله ، گیگیلی و ..... یک عالمه گل و گلدون.چقدر دلم میخواست محل کار و زندگیم پر از گل و گلدون

میشد.البته مطمئن نیستم تا چند وقت حواسم به گلها می موند و مراقبتشون میکردم! همین جور که داشتم

تلویزیون می دیدم به این فکر میکردم چه عمری از من با کلاه قرمزی سپری شد، چقدر عاشقانه پسرخاله رو

دوست داشتم و دارم : چی گفتی؟ نترس نترس بچه جون....بازم بازم برو به میدون ، نذار امید بمیره . . . . . .

ایرج طهماسب دمت گرم. یه دنیا ازت ممنونم با خلق این عروسک زنده ممنون حمید جبلی .....

از ته ته دلم سپاسگزارم ......

این روزای آخر سال که معمولا خستگی های کار زیادتر میشه با مسیج دوستم به تعلیق فکر کردم!

هنوز مثل بچگیهام دوست دارم استرس صعود به جام جهان نما(به قول کلاه قرمزی) داشته باشم.

دلم میخواد هیجان داشته باشم بریم جام جهانی.....

اصلا دلم میخواد جلوی صعود هر تیم عربی رو بگیریم.

تو فساد این مملکت دلم نمیخواد تو این بازی سیاسی ، فیفا هم به لیست دشمن ! های ما اضافه بشه

تا مرگ بر بلاتر به شعار سال 91 اضافه نشه . . . .

دلم میخواست از تباه شدن چهرشنبه سوری هم میگفتم اما مجالی نیست و خسته ام

همه حرفام رو درهم و برهم نوشتم تا برسم  اینجا که بگم :

این روز ها بد نمی گذرد.امید و آرامشم بیشتر شده و  و  و  و   و

 دوستانم را دوست تر دارم

سال نو جلو جلو فرخنده . . . . . . 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 21:20  توسط مهدي   | 


گریه می کند / شبیه کودکی که به چروک پیشانی ِ مادر بزرگ پی برده ...


دلم برای آدم آهنی ِ کودکی هایم تنگ می شود / که قلبش را دوساعت قرض بگیرم

گریه می کند .... در انفرادی ِ اتاقش / و دست های من حریف ِ دیوار نمی شود

گریه می گند و هیچ آغوشی هوایش را ندارد ............

هیچ خدایی به آرزو هایش / دل نمی دهد

خسته از تمام ِ دخترانگی هایش ...

از پاهایش / که رفیق ِ نیمه راه نبودند

حالا من مانده ام و وجدانی برای یک عمر آرامش

من مانده ام و شب هایی که از بالش تا بی کسی های او / کنار نمی آیم

حالا من مانده ام / و باور ِ خودسوزی پاهایم ....

حالا من مانده ام و خیرگی به دست های کسی / که تا جان داشت پشتم بود

..........

من مانده ام / و قرص های زیر زبانی / تا دهانم بسته بماند .........

آقای دکتر...

من دارم لال می شوم / از بس که حرف هایم را خورده ام .......

تا او به هیچ کجای فهمیدنم / پی نبرد ...........

من لال می شوم / و دنیا از او یادی نخواهد کرد ...

زمین به گردش ِ بی دلیلش پایبند می ماند ...

روز میگذرانیم که شب از فرط بی جانی / خوابمان قبل از دلمان بگیرد ......

میگذرد ...

چند چهارشنبه سوری .... بدون پریدن / در آغوش ِ سرخ هم ....

و او کماکان گریه می کند ....

کمی پیر تر از / ابتدای شعر .............................


هومن شریفی

 -------------------------------------------------------------------

پی نوشت : نمیدونم من آدم آهنیشم یا خودشم؟


+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:14  توسط مهدي   | 


 

خدا مواظب دل آدم هات باش

خدا نذار دل هیچ کس بشکنه حتی دل ناکس ها هم نشکنه

خدا خیلی درد داره خیلی

بالاخره صدای شکستنش رو شنیدم صدای آخ بلندی که گفت رو شنیدم

چند روز دارم سعی میکنم بهش چسب بزنم حداقل دست و پای کسی رو نبره

آخ خدا . . . . .  درد داره این شکستن

این دل شکسته هم دلتنگ میشه چقدر دلم برای چند تا صدا تنگ شده . . .  .

امشب همش گریه کردم

تلویزیون دیدم گریه کردم

نشستم گریه کردم

آهنگ شنیدم گریه کردم

تو بالکن رفتم گریه کردم

دراز کشیدم گریه کردم

باخودم حرف زدم گریه  کردم

با خودم ساکت بودم گریه کردم

رادیو 7 دیدم گریه کردم

خندیدم گریه کردم

نوشتم گریه کردم

گریه کردم گریه کردم

الانم که دارم مینویسم گریه کردم

ولی پر از بغض هستم هنوز

----------------------------------------------------------------------------------------------

 پی نوشت : یا دیگه نمی نویسم یا چیزی می نویسم که خوب باشه

جان مریم چشماتو وا کن 

 پنجشنبه 29 دیماه 1390      


+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 16:59  توسط مهدي  


وقتی مهدی گوشیش خاموشه

وقتی تو سکوته وقتی 4 روز میشه گوشیش روشن نشده

حتما درد داره حتما غمش بزرگه ، نه این که بخوام تو خودم باشم تنها باشم

نه هر کس منو بشناسه میدونه واسه تنها بودن این کارو نکردم اما مجبور شدم

اون فشار تموم نشدنی اون غصه بزرگ مجبورم کرد به این کار که مطمئنم دوستش نداشتم

دنیای خوبی نیست

و میدونم الانم راضی نیستم حتی دلم هم نمیخواست اما تنها راه بود . . . .

نتیجه؟ نمیدونم . . . .

میدونم این خاموشی فردا یا نهایتا پس فردا تموم میشه (هرچند تلفن شرکت هرروز از 8 تا 5

روشن بود و اینترنتم هم فعال بود)

چون نه میخوام دیگه خاموش باشم نه شدنیه که به همه بگم گوشیم مشکل داره!

اما بهم سخت گذشت خیلی

امروز حامد هم رفت

امیدوارم بتونم این فشار رو رد کنم تا تموم بشه

میدونم بعد از این هیچ چیز عوض نمیشه و اگه بدتر نشه بهترم نمیشه

اما خب دارم به پایان این اجبار میرسم

سخت بود درد داشتم درد دارم و درد خیلی بده . . .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : اگه کسی از کارم اذیت شد امیدوارم درکم کنه و منو ببخشه

               معذرت میخوام....



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:9  توسط مهدي  



یک روز با آرامش دور از هر نگاه نامحرم کنار یک دوست ،تا بتونی حرف بزنی تا این بغضت بترکه

تا صدای خنده هات به آسمون برسه تا خیسی مژه هات از گونه هات پایین بیاد و از کنار صورتت بچکه

رو دست دوستت . . .

اگه این تنها آرزوت باشه خیلی توقع بزرگیه یا خودخواهیه؟!

شاید خدا . . . . . . حتما هست که نمیشه . . . . 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 17:44  توسط مهدي  


دقت کردم میبینم فهیم و روزبه هم حس و حال این روزهای من رو دارند

اونا هم نوشتند.خوش به حالشون دستشون به نوشتن رفته اما من . . .

خوندمشون دیدم تو این غربت تنها نیستم.هم درد های من البته بهتره بگم مشابه های من

یه چیزی تو مایه های همزاد های من از دردها و مشکلات گفتن (به قول اصغر فرهادی مشکل

همه جا هست اما جنسهاشون متفاوته)

منم پر حرفم پر از دردم . کاش جایی بود واسه گفتنشون

میدونم اینجا جای نوشتنشون نیست . . .

این روزها بد خاموشم خاموش خاموش

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : آقای فرهادی ممنونم که فیلم خوب میسازی

پی نوشت جدید : تلفن گم کردن به مثابه گم شدن خود آدم است لابلای شلوغی‌های زندگی

 از وبلاگ فهیم نوشتم اینو ، حالا دارم بهش فکر میکنم غیر از تلفن گم کردن هم کلی چیز میز

هست مثل گم شدن تو لابلای شلوغیها مثل این که آدم ها رو تو جایی که باید نبینیمشون

و هی اصرار کنیم که این ماییم که درست میبینیم و حتی از نگاهمون برنگردیم که نکنه

غرورمون خدشه دار شه اونوقته که میبینیم چه راحت آدم ها رو گم میکنیم تو شلوغیهای زندگی


پی نوشت خیلی جدید : دیگه دارم نگران میشم الان ساعت 12:30 شبه و من قلبم تیر میکشه

                 عجیب این چند روز بهش فشار اومده میترسم طاقت نیاره.امیدوارم به خیر بگذره.

درد قلبم بیشتر شده.به حامد سپردم حواسش به من باشه



                   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 18:25  توسط مهدي   |